به تو و عشق تو ایمان دارم هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق |
|||||||||||||||||
سه شنبه 23 مهر 1392برچسب:, :: 1:9 قبل از ظهر :: نويسنده : مبینا
دیشب با مامانم نشسته بودم تو خونه یهو دیدم آقاییم زنگ زد گفت بیا دم در خونه ببینمت منم که از خدام بود سریع ی روسری ورداشتم سرم کردم ورفتم آقاییمو دیدم ی بوس براش پرت کردم بعد سریع اومدم خونه و کلی ذوق کردم .آقایی یکشنبه ها میره سالن ورزش میکنه منم دیشب منتظرش شدم تا بیاد ولی خعلی دیر اومد ی ذره ی ذره دعوامون شد الهی بمیرم آقاییمو ناراحت کردم.بعد امروز با آقایی قرار گذاشتیم ساعت پنج ونیم بریم دور دور کنیم منم که از2تا 7کلاس داشتم.تا 5موندم بقیه شو با اجازتون پیچوندم چون هادی جونم اومد دنبالم برام لواشک و آلوچه هم خریده بود منم که خرابه لواشکم دیگه نفهمیدم چطور خوردمش اصن.بعد رفتیم پارک میدون امام کلی حف زدیم و کیف کردیم و شیطونی کردیم و ب آقایی جونم گفتم که چقد دوسش دارم.بعدشم که رفتیم پیراشکی پیتزایی خوردیم که خعلی چسبید....بعدشم آقایی منو رسوند و وایساد تا من برم بعدم خودش رفت.الانم من دلم براش تنگ شده دارم میمیرم.
آقایی جونم همیشه حوامو داشته باش.نزار کسی ناراحتم کنه چون من جز تو کسی رو ندارم... خدا جون خودت کمکمون کن دوستای خوبم شما هم برامون دعا کنید نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ مبینا هستم متولد 20بهمن71وسلطان قلبم هادی متولد7فروردین 67.از روزی که دیدیم همو دلامون لرزید.با تمام وجود دوسش دارم چون همه جوره عشقشو بهم ثابت کرده.اونم منو دوس داره و تصمیم دارم روزمرگیهامونو بنویسم اینجا آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |